خانه سبز

الخیر فی ما وقع

خانه سبز

الخیر فی ما وقع

دوشنبه, ۱۶ مرداد ۱۳۹۶، ۰۶:۱۰ ب.ظ

هنوز هم گاهی بویِ تو

امروز ملافه و روبالشیِ تختم رو عوض کردم..
بابا می دونی چه بویی می ده ؟
بویِ تو..بویِ بدنت تو ماهِ آخر..
بابا..بابایِ من..پدرِ من..دلم می خواد فقط صدات کنم..
می دونم می دونم نباید انتظارِ هیچ جوابی رو داشته باشم..
خو کردن به نبودنت خیلی سخته..خیلی درد داره..



دومین تولدم بدونِ حضورت غم داره غمِ سنگینی مثلِ سالِ پیش..خواسته ی زیادیه ازت بخوام امشب بیای تو خوابم ؟از اون لبخندهات بهم بزنی تا دلم آروم شه..اگر بغلم کنی که من دلم می ره بذار تو خوابم تو بغلت گم شم..نفس بکشم..آخ.

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۶ مرداد ۹۶ ، ۱۸:۱۰
پریس
دوشنبه, ۵ تیر ۱۳۹۶، ۰۱:۰۷ ق.ظ

تا باد چنین بادا

عید شد بابا.
فردا نمازِ عیدِ فطر در مصلی ست.

یادته می رفتی نمازِ عید فطر ؟یادته برامون بادکنک و جوراب و چیزهای کوچولویِ جذاب می گرفتی بعد از نماز ؟
یادم نیست آخرین بار چه سالی رفتی نمازِ عید فطر،از خواب بیدار شدم تلویزیون پخشِ زنده نماز رو نشون می داد مامان گفت بابا هم اینجاست.زل زده بودم میونِ اون همه نمازگزار تو رو ببینیم.
بابا فردا داریم میایم پیشت.سرِ مزارت.
دلم خیلی گرفته.این روزها خیلی بهت نیاز دارم.
دعام کن.
۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۵ تیر ۹۶ ، ۰۱:۰۷
پریس
پنجشنبه, ۱۸ خرداد ۱۳۹۶، ۰۲:۰۶ ق.ظ

ای کاش آدمی وطنش را...

۱۷ خردادِ نود و شش.

آقای ح:می دونی دلم چی می خواد ؟
 
-چی ؟

-خلبانِ یک هواپیمای اف ۱۶ بودم و نابود می کردم.

-دقیقا چی رو نابود می کردی ؟

_دشمنا رو.دشمنای کشورم رو.

_دوستت دارم.

-چی؟

دوستت دارم.

(از ته دلش می گفت.خیلی ناراحت شده بود از این اتفاقِ لعنتی)
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۸ خرداد ۹۶ ، ۰۲:۰۶
پریس
يكشنبه, ۲۴ ارديبهشت ۱۳۹۶، ۱۱:۱۴ ب.ظ

تو رو خواستن گناهه ؟

در این خانه/در این اتاق/روی این تخت/درست همین جا/ساعتِ دهِ صبح/شنبه/بیست و پنجِ اردیبهشت/سالِ یک هزار و سیصد و نود و پنج/یک نفر جان داد/یک نفر رفت/آقا بیژنِ من/همه این اتاق،همه این خانه،همه وجود ما،هرشب،خالی تر می شود از تو.دلتنگ تر می شود.حسرتِ بزرگی ست نبودنت برای ما.حسرتِ بزرگیست.حسرتِ بزرگیست.دلتنگی ِغریبیست.منتظرت نباشیم بابای من ؟


آدم هایی که عزیزشون رو از دست دادن می تونن بفهمن که وقتی یک سال بگذره  و بشه سالگرد یعنی چی.اصلا قابلِ وصف نیست چه حسِ تلخ و کشنده ای بازمانده ها موقعِ سالروزِ وفاتِ عزیزشون دارن.وقتی فکر کنی سالِ پیش این شب آخرین شبی بود که تو این خونه بود تو این دنیا پیشِ ما بود.چه حالی می شی.

من که می دونم فردا سرِ مزارت با همه دفعه ها فرق داره که من یک آدمِ دیگه ام اصلا.آخه انصاف نیست این همه دوری و نبودنت.

بابایِ من آقا بیژنم کاش می شد برگردی...واسه یک ساعت بذارن بیای پایین من بغلت کنم صدام کنی..


بیست و چهارِ اردیبهشتِ نود و پنج تو چی کشیدی ؟ما چی کشیدیم؟تو اصلا تو این دنیا بودی ؟می دونی چقدر کشنده است و درد داره بدونی آخرین شبیه که بابات و داری ؟من تا چهارِ صبح کنارت نشستم و اشک ریختم و بغضم رو خوردم و آه کشیدم و ترسیدم و ترسیدم دستم تسبیح بود و ذکر گفتن هام برای چله...

پیام های حسین..یادمه می گفت خیلی ارزش داره امشب پیششی حسین هم حس کرده بود آخرین شبه.یاسمن و امید ترسیده بودند.یاسمن می گفت جرات ندارم امشب پیشش باشم و رفتنش و ببینم.بهشون گفتم می خوام امشب من پیشش باشم.همه رفتند بیدار بودند ترسیده بودند.من کنارش بودم و فقط ناله می کرد نگاهش آخه منِ لعنتی نگاهش رو یادم نرفته صداش که می گفت آخ آخ..منی که با هر آی و آخش می گفتم جانم آقا بیژنم جانم.چهار صبح کم آوردم گریه می کردم و می لرزیدم بابا حالش خیلی بد بود.داشت جدا می شد از ما از این دنیا.مامان گفت برم دیگه.تو سالن ملافه رو کشیدم روی سرم و صدای ناله هاشو می شنیدم.. خدا چرا ما نمردیم ؟ما چطور طاقت آوردیم ؟قبل از اینکه برم از اتاق بیرون وقتی هی تکون می خورد و ناله سوزناک می کرد.محکم گرفتمش و بهش گفتم بدون اینو بدون تو بهترین پدر برای ما بودی بهش گفتم ما بهت افتخار می کنیم.آره نگاهم کرد.نگاهش نگاهش..

بابا دلتنگم واسه نگاه کردن هات.خیلی خیلی خیلی

منتظرت نباشیم آقا بیژنم ؟



۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۴ ارديبهشت ۹۶ ، ۲۳:۱۴
پریس
سه شنبه, ۱۵ فروردين ۱۳۹۶، ۰۵:۴۲ ب.ظ

نامه هایی به ماهکم.برای شش ماهگیت

آرتینم ماه کوچولوی من.

شش ماهه شدی و من هر روز که می گذرد بیشتر دوستت می دارم.وقتی در آغوشت می گیرم و گرمای وجودت را حس می کنم گویی روی ابرهایم.

گریه که می کنی و برات لالایی می گویم آنی نگاهت می کنم  و می بینم آرام شده ای و من را نگاه می کنی.می دانی من چه حالی میشوم؟
گاهی حینِ خواندنِ لالایی و آرام شدنت اشک های من هم سرازیر می شوند.

وقت هایی،جلوی عکس آقابیژنم می برمت و خودم میروم یک دنیای دیگر..

دیدنِ مادری کردن های خواهرم برای تو.دیدنِ پدری کردن های امید برایت.همه قربان صدقه رفتن هایشان،همه نگاه های جان دار و مقدسشان را با تمام وجود نفس می کشم.مادر و پدرت خیلی خیلی دوستت دارند.

و اما این بین دیدنِ مادربزرگت و همه حرف ها و قربان صدقه ها و حظ و کیف کردن هایش برایِ تو یک طعم فوق العاده دارد.شیرین است.شیرین.

مامان فرح دلش می رود برایت.می دانی خیلی وقت ها حسودی کردم به تو.به این همه عشق و گرما و حسی که در چشمان و حرف ها و کارهای مادرم هست در برابرت.

وقتی مامان تو را روی پایش تکان می دهد و لالایی می خواند ساکت می نشینم و نگاهتان می کنم.

خیلی لذت بخش است  صبح را با صدای گریه ها و خنده هایت بیدار شدن با قربان صدقه رفتن های مامان فرح بیبدار شدن با دیدن روی ماهت  بالای سرم بیدار شدن.

بزرگ که شدی،برایت می گویند که من روزی هزار بار ماچت می کردم و می مردم برایت.برایت می گویم که شنیدن نفس هایت چه خونی وارد رگ های من می کرد.شنیدن خنده های صدا دارت...

برایت خواهم گفت،وقتی رو در رویت صحبت می کردم چقدر قشنگ برایم می خندیدی.برایت از حجم دلتنگی هایم حرف می زنم وقتی فقط  یک روز ندیدمت.

الان که این نامه را می نویسم روی پاهایم نشسته ای و دستانت را به سمت صفحه کلید می آوری و در حال کشف کردن هستی.

داشتنت برایم خیلی ارزشمند است.همیشه ماه کوچولوی من خواهی بود.
۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۵ فروردين ۹۶ ، ۱۷:۴۲
پریس
جمعه, ۲۷ اسفند ۱۳۹۵، ۱۲:۲۳ ق.ظ

برای دیدنِ تو..

سراپا انتظارم‌ برای فردا صبح.برای آخرین جمعه این سالِ پر از درد و غم.
برای نشستن کنار مزارت.برای دیدنِ غربت بهشتِ زهرا.
برای آب ریختن روی سنگ قبر برای ترکیدن بغض هایمان جاری شدن اشک هایمان.در این مدت خوب فهمیدم که جنسِ تنهایی و غم و اشک و هق هق ها و دردو دل کردن هایمان بر بالای مزارت چقدر متفاوت است.چقدر غریب است.
دلم پر می زند برای پر پر کردن گل ها روی سنگ قبرت.عطرآگین کردن مزارت با گلاب.
هر باری که میام و اسمت رو روی سنگ قبر می بینم دلم می ریزه.باور نمی کنم انگار اسمی که هر روز رو زبونم بود حالا روی اون سنگ سیاه نقش بسته.همون سنگ سیاهی که تو در زیرش خوابیدی زیر سنگ ها و خاک ها..
سراپا انتظارم برای جمعه و نشستن پهلویت و گریه کردن و بوسیدنِ سنگ مزارت.درست همانجایی که سرت هست.گفته بودم بهت که چندباریست این کار رو می کنم و خیلی آرومم می کنه.اون لحظه ای که خم شدم و سرم روی سنگه تو رو تصور می کنم اون پایین تو رو تصور می کنم روی تخت و منی که دارم می بوسمت.
این بار بیشتر از هر دفعه منتظر رسیدن جمعه ام.چون آخرین جمعه ساله و تو چقدر با معرفت بودی برای آخر سال سر زدن به از دست رفته هایمان. آخه این بار آخرِ سال است و سه روز بعد از جمعه سال جدید می آید بی تو.بی تو قرار است بهار شود.بهار می شود ؟در دلِ من کی بهار میاد بابا؟
چهار روز بعد از جمعه تولدته تولدت تولدت.اول فروردین.قراره جمعه هم عید رو تبریک بگیم بهت و هم تولدت رو.
جمعه میایم.با سبزه و هفت سین و بنفشه و گلایول و گلاب.
۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۷ اسفند ۹۵ ، ۰۰:۲۳
پریس
شنبه, ۱۴ اسفند ۱۳۹۵، ۱۱:۵۲ ب.ظ

کدوم بهار ؟

از این اسفند و از فروردین و اردیبهشت پیش رو،می ترسم.خیلی می ترسم.بهتره بگم وحشت دارم.متنفرم.دلم آشوبه.چند ماهی می شه که به اسفند و فروردین و اردیبهشت فکر می کنم و ترس و نفرتی که بهم منتقل می کنند.چطور می تونم دوستشون داشته باشم و نترسم.چطور می تونم نفس عمیق بکشم و به استقبال بهار جان ها بروم.
سال پیش اسفند بود درست دوازده اسفند که از شدت درد و حال وخیم بابا رفتیم بیمارستان.شکمش آب آورده بود.دکترها گفتند حداکثر دو ماه.گفتند سرطان خیلی پیشرفت کرده.بابا در بیمارستان بود و پنجشنبه شب بود.فردا روزش همه فامیل خانه مادربزرگ که مادر بابا باشه دعوت بودیم به مناسبت جشن تولد نود و نه سالگیش.جشن تولد مفصلی قرار بود به پا شه.عمه ها ایران بودند.عمه کوچیکه هیچ وقت اون موقع سال ایران نمی اومد.اما سال پیش اومد.با گریه برامون گفته بود که دخترش که در آلمان پزشکه وقتی اطلاعات وضعیت بیماری بابا رو خونده بهش گفته بهتره بره ایران و برادرش رو برای آخرین بار ببینه.گفته بود دایی شاید تا عید هم نمونه..عمه کوچیکه اومد ایران و به کمک یاسمن عمو بزرگه و عمه وسطی رو به خانه ما کشاند.سال ها بود باهاشون رابطه ای نداشتیم.اسفند شد  موقع آشتی کنون.گفتند از بیماری بابا هیچ خبر نداشتند.بابا خوشحال بود که برادر بزرگش رو می بینه و با هم می خندند خوشحال بود  که عمه وسطی و دختر عمه ها اومدند خونمون و همه با هم حرف می زنیم و می خندیم.اما ته نگاهش یک غم بزرگ بود انگار می دونست چرا این موقع که حالش هر روز بدتر می شه و خودش بی جون تر همه این آشتی کنون ها و مهمونی ها و خنده ها داره برگزار می شه اما به روی خودش نمی آورد.
داشتم از اون پنجشنبه می گفتم،همون پنجشنبه شبی که با یاسمن در سالن خلوت و ساکت درمانگاه بیمارستان نشسته بودیم و یاسمن داشت تلفنی به عمه کوچیکه می گفت بابا حالش خوب نیست و بیمارستانیم و نمی تونیم فردا بیایم جشن تولد.حتی خواسته بودیم از دکتر که مرخصی بدن به بابا و بعد از مهمونی بیاریمش بیمارستان.اما نگذاشتند.بابا خیلی غمگین بود خیلی.اصرار داشت که ما بدون او به تولد مادربزرگ برویم.عمه کوچیکه گفت تولد تعطیل.گفت تمام خونه رو تزئین کردیم گفت مامان سپیده خیلی خوشحاله که همه هستیم گفت مامان سپیده همش از بیژن می گه و خوشحاله که فردا هست.تولد تعطیل شد.از اون تولد برای ما دو شمع عدد نه باقی موند که دو روز قبل گرفته بودیم..جمعه همه اومدند عیادت بابا.اتاق پر شده بود.من ساکت بابام رو نگاه می کردم.بابایی که خیلی بغض داشت.عیادت کننده ها یکی یکی می رفتند بیرون اتاق و مامان و یاسمن حرف های دکترها رو بهشون می گفتند.بیرون اتاق گریه می کردند...آخر سر که وقت ملاقات تموم شد.بابا تشکر کرد تشکر کرد و زد زیر گریه و من پاهای بابام رو گرفته بودم و می گفتم نه تو گریه نکن...آخ بابای من...
نه نمی تونم اسفند رو دوست داشته باشم وقتی هیچ امیدی نداشتیم وقتی گفتند فقط دو ماه بابا رو دارید.نمی تونم فروردین رو دوست داشته باشم و نترسم از رسیدنش وقتی یک فروردین تولد باباست.بابا جانم این اولین سالروز تولدته که نیستی پیشمون.که سال باید تحویل بشه و تو نیستی که بغلمون کنی و اولین عیدی رو از لای قرآن بهمون بدی...سال پیش دردناک ترین سال تحویل برای ما بود وقتی انقدر حالت بد بود که روی تخت دراز کشیده بودی و حتی توان حرف زدن نداشتی وقتی در همون حال بهمون عیدی دادی بغلمون کردی گریه کردیم....و بعدش هم همش برای ما درد بود و بغض.امسال حتی مامانت هم نیست.
از ماهی قرمز متنفرم.منی که عاشق ماهی قرمز بودم و هر چی هم در فضاهای مجازی از این کمپین ها راه می انداختند که ماهی قرمز نگیرید من با جدیت می گفتم بدون ماهی مگه می شه سفر هفت سین چید...
حالا دو هفته ای می شه که مغازه سر کوچه خانه یاسمن در خیابان بهار یک عالمه ماهی قرمز آورده.دفعه اول که دیدمشون وایسادم و با نفرت نگاهشون کردم و دوییدم...می ترسم ازشون.
با ماهی سال پیش دوست شده بودم.چند تا بودند اما فقط یکیشون بعد از عید هم موند.تا امسال حداکثر تا آخر فروردین ماهی قرمز در خانه ما عمر می کرد.اما سال نود و پنج ماهی قرمز مون تا بیست و پنج اردیبهشت عمر کرد...تا اون روز لعنتی که بابا رفت..اواسط اردیبهشت بود و حال بد بابا .ماهی قرمز رو آورده بودم تو اتاق آبیم و باهاش رفیق شده بودم و حرف می زدم.یک بار به خودم گفتم تو زنده می مونی تا روزی که بابا هست..ماهی قرمز ما یک ساعت قبل از آسمونی شدن بابا مرد.یاسمن با بغض ماهی رو انداخت دور و گفت بابا الان می میره..من از ماهی های قرمز بدم میاد...
از فروردین و اردیبهشت همه خاطرات بد سال پیش.از اردیبهشتی که بابا رو از ما گرفت..
این که بشه بیست و پنج اردیبهشت و سالروز از دست دادنت.من رو خیلی می ترسونه..هر چی می ریم جلو رفتنت واقعی تر و ترسناک تر و غم انگیز تر می شه.

بابا مثلا کاش می شد روز اول عید روز تولدت بیای پیش ما فقط برای چند ساعت.آخه من لعنتی دلم بغل تو رو می خواد.دلم همه وجودت رو می خواد..

۳ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۴ اسفند ۹۵ ، ۲۳:۵۲
پریس

هر بار شنیدن صدای اذان،امیدی رو ته دلم می شونه..


۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۳ اسفند ۹۵ ، ۲۳:۱۲
پریس
يكشنبه, ۸ اسفند ۱۳۹۵، ۱۲:۳۶ ق.ظ

آدم های دوست داشتنی لحظه های دوست داشتنی

لحظه ها.خلوص،سادگی،پاکی.خوشحالی.


سمنان.آبان نود و پنج.


در اتاق نشیمن کنار بخاری با خانوم ج و خواهرش خانوم ش ،نشسته بودیم و خاطرات دور و نزدیک دو خواهر رو به واسطه عکس های آلبوم زنده می کردیم.از همه دوران های زندگی خانوم ج در آلبوم عکسی بود.از مجردی،نامزدی،عروسی،بچه اول،بچه دوم،سفرها و عروسی ها،عروسی دو پسرش و حتی از روزهای بی همسری و تنهایی و  بعد هم نوه هایش.

یک عکس سیاه و سفید از شانزده هفده سالگیش در میان عکس ها دل من رو برد.بدون لبخند با  نگاهی جدی و موهای از پشت بسته و یک تار موی افتاده بر صورت.بهش گفتم من عاشق این عکستون شدم.حیفه اینجا تو آلبوم بمونه قابش کنید،خجالت کشید و خندید.

خانوم ش،داشت برایم خاطره ای  خنده دار،تعریف می کرد.برگشتم به سمت خانوم ج.دیدم عکسی از خودش و همسر خدا بیامرزش رو به دست گرفته و با اندوه عاشقانه ای محو خودشون شده.گفتم از نگاه آقای ه کاملا مشخصه که چقدر دوستون داشته.همینطور که عکس رو نگاه می کرد گفت من هم خیلی دوستش داشتم.

خانوم ج صحبت را انداخت به اینکه بیا برایت از فلانی بگوییم که عاشق خواهرم بوده و خانوم ش، سرخ شده بود و ریز ریز می خندید.اون دو تا از سال ها پیش می گفتند و داستان جذاب عشقی خانوم ش و من ذوق می کردم.

هر سه تامون بلند بلند می خندیدیم و آلبوم های عکس روی پامون بود و بشقاب میوه جلومون و من در اون لحظه گرما،صمیمیت و خلوص جمع سه نفره مون رو نفس کشیدم و از ته دل احساس شعف داشتم به خاطر حضور در کنارشون.


یقینا درس بزرگی که دردها و رنج ها و زخم ها در زندگی بهمون میدن این هست :لحظه هایی رو که خالصانه درونشون می خندیم یا آرامش رو حس می کنیم و داریم لذت می بریم رو بیشتر ببینیم حس کنیم قدر بدونیم.




۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۸ اسفند ۹۵ ، ۰۰:۳۶
پریس
دوشنبه, ۲۵ بهمن ۱۳۹۵، ۱۰:۰۴ ب.ظ

اون دست هات..

از دست هات چی مونده ؟
از اون دست هایی که هنوز هم یادمه چطور بود کیفیت نوازشش..
از دست هایت زیر خاک باید شکوفه جوانه بزند..

مرا چه شد در این شب بارانی سمنان؟مرا چه شد که لرز گرفته تمام وجودم در این‌اتاق گرم.


امروز بیست و پنجمه..شد نه ماه.نه ماه بدون تو.

۳ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۵ بهمن ۹۵ ، ۲۲:۰۴
پریس