خانه سبز

الخیر فی ما وقع

خانه سبز

الخیر فی ما وقع

دوشنبه, ۱۳ دی ۱۳۹۵، ۱۲:۱۴ ق.ظ

قدم هایِ تو

شب است.

نشسته بودم داشتم برای این چند روز و امتحان ها برنامه ریزی می کردم.صدای پای مادربزرگه اومد،از سرِ شب از سوزشِ پاهایش کلافه بود.معلوم بودخوابش نبرده و حالا داره قدم می زنه تا به قولِ خودش با این کار کمی آروم بشه.

یکهو صدای پایش روی سرامیک دلم و لرزوند یادِ شب هایی افتادم که بابا از درد و بی خوابی کلافه می شد و قدم می زد و من بیدار بودم همون صدای برخوردِ پا با زمین.پرت شدم به اون شب ها .مادربزرگه قدم می زد و من چشمم به قابِ عکسِ بابا رویِ دیوارِ اتاقِ آبی بود و آقا بیژنم رو می دیدم که درد داشت که کلافه بود که قدم می زد می اومد اتاقم حرف می زدیم دلم ریش می شد از بی خوابیش از ضعفش از دردش.

همه این خونه تو رو صدا می زنه.


۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۳ دی ۹۵ ، ۰۰:۱۴
شبت
سه شنبه, ۲۰ مهر ۱۳۹۵، ۱۲:۴۹ ق.ظ

اون ماه اون سال

یکی از عادت هام از همون وقتی که وبلاگ خونی و وبلاگ نویسی رو شروع کردم این بوده که هر وقت برای اولین بار وارد وبلاگی می شم،بعد از خوندن نوشته های صفحه اول.نگاه می کنم به سمت چپ صفحه و دسته بندی مطالب به ماه و سال. و بعدتاریخی رو انتخاب می کنم که برای خودم  خاص بوده اتفاق تلخ یا شیرین  یا مهمی در اون ماه و سال داشتم.می خوام ببینم  برای مثال در اون اردیبهشت نود و سه یی که برای من یک شروع جدید بوده و فراموش نشدنی برای اون وبلاگ نویس محترم چه احوالاتی بوده.یا در اردیبهشت نود و پنجی که... 

این حرکت خیلی جذابی برام هست.انگار که یک کشف باشه یک پل ارتباطی انگار که بگم وای دنیا رو نگاه کن.وای دل ما ادم ها رو.

۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۰ مهر ۹۵ ، ۰۰:۴۹
شبت
پنجشنبه, ۱۵ مهر ۱۳۹۵، ۱۲:۰۳ ق.ظ

دوباره دل..

پاییز آمد.محرم آمد.

هر دویشان یاد تو و بوی تو را برایم آوردند آن هم به بدترین شکل.حزن شدیدی دارد این حال.

پاییز بوی بیمارستان و شیمی درمانی و غم می دهد.

می ترسیدم از شروع محرم.خانه ما نبش کوچه است و سر خیابان.روبه روی خانه مان حسینیه ایی و هیئتی.چند سالیست دقیقا از سال نود و یک یا نود و دو که به یاد دارم دسته عزاداری خیابانمون رو.پاییز نود و دو بود که ظهر تاسوعا افتادم .رسیدم به تهش.زخمی شدم.پیام سه خطی سینا رو خوندم و رسیدم به ته خطی که انتظارشو داشتم.شبش من بودم و دسته عزاداری خیابونمون.ظهر عاشورا با ستاره و ساغر در خیابونمون بعد از نماز خوندن نمازگزارای محل زیارت عاشورا خوندیم.شام غریبان با ستاره رفتیم روبه روی خانه جلوی حسینیه کنار پسربچه های تکیه کنار میز گردی که پر از شمع روشن بود ایستادیم و من یک دانه شمعی که دو سال در جعبه خاطراتم نگه داشته بودم نذر کرده بودمش رو روشن کردم.قرار بود اگه به آرزوم رسیدم شمع رو همراه با یک بسته شمع دیگه روشن کنم.اگه به آرزوم نرسیدم هم شمع رو تنهای تنها روشن کنم.در سکوت خالی خالی تنهای تنها شمع رو روشن کردم و با ستاره برگشتیم.دم خونه تو بغل ستاره گریه کردم.
سال نود و سه سال ارومی بود.سه شمع نذر کردم و برداشتمشون.یک شمع برای آمدن آرتین.یک شمع برای رسیدنم به حسین.یک شمع برای تهران آمدن یاسمن و امید.چند ماه بعد یاسمن و امید از کرج به تهران اومدند و یک سال  و سه ماه بعد هم یاسمن حامله شد.خلاصه که دو تا از نذرهام برآورده شد و یک نذر نه.هیچ وقت هم برآورده نمی شه.
سال نود و چهار شام غریبان.بابا مریض بود.گفتند فقط 9 ماه.با ستاره و مامان رفتیم و یک نذرم و ادا کردم و یک شمع برداشتم و نذر کردم برای معجزه برای سلامتی آقابیژنم.و حالا امسال این نذر هم نگرفت و برآورده نشد و باید دو شمع رو تنها و بدون همراهی شمع های نو کنارش روشن کنم و یک شمع رو به همراه یک بسته شمع نو دیگه.
داشتم از محرم می گفتم و حسینیه و دسته عزاداری خیابانمون.من و ستاره.من و ستاره و ساغر.من و مامان.من و یاسمن و امید.ما و بابا با این دسته و این هیئت خاطره هایی داریم یادهایی..امسال می ترسیدم از شروع محرم از شنیدن همون نوحه هایی که سال گذشته شنیدم.می دونستم خاطره های محرم سال پیش بدجوری برام تداعی خواهند شد.

بابا سال پیش می گفت نمی رم حسینیه سینه زنی و عزداری و اینا دکون شده.یک شب من و بابا و یاسمن و امید بیرون بودیم.جلوی پارکینگ بابا چشم ما رو دور دیده بود و رفته بود هیئت.نگرانش شدیم دنبالش گشتیم.مامان گفت رفته سینه زنی من می دونم.یک ساعت بعد اومد خونه با غذای نذری.می گفت تو حیاط نشسته و سینه زده.می گفت من فقط محکم سینه می زدم.و ما رفتیم به قربانش غش کردیم برایش.
ظهر تاسوعا صدای دسته می اومد و تو اتاق آبی نشسته بودم و زار می زدم.لباسم و پوشیدم رفتم تو خیابون یک گوشه دنج دسته رو دیدم و بغض داشت خفه ام می کرد.یکهو یک خانوم گریه کنان اومد بغلم گفت دلت پاکه برام دعا کن.بغلش کردم که گفت شوهر خواهرش سرطان گرفته.من وا رفتم.اشک هام ریخت.گفت آخه بچه هاش بی پدر چی کار کنن.من محکم تو بغلم گرفته بودمش موقع خداحافظی بهش گفتم می فهمم چی می گی.من هم بابام سرطان داره...من هم قراره بی پدر بشم.
شبش دیروقت بود که با یاسمن کنار دیوار حسینیه بودیم و خیابون و کوچه شلوغ بود و دسته هم وسط خیابون.مداح پشت سر هم می گفت امشبی را شه دین در حرمش مهمان است صبح فردا بدنش زیر سم اسبان است.مکن ای صبح طلوع.مکن ای صبح طلوع.
تند تند می گفت و همه سینه می زدند.وا رفتم نشستم و خودمو بغل کردم هی گریه کردم.می دونی چیه من جنس گریه های اون شب رو یادمه...
یک محرم شد و دسته اومد.رفتم دم پنجره اتاق آبی و نوحه رو خوند مداح.سرم دلم داشتند منفجر می شدند.پارسال.پارسال.بابام پارسال بود می خواست شفا پیدا کنه.می خواستیم معجزه شه..چه حالی داشتیم.چه حالی داریم.

آخ بابای من.آخ پدر من آخ آقابیژنم.آخ همه کسم.آخ عزیزم..این روزهامون پر از غمه پر از حسرته..حالم اصلا خوب نیست.غمگیینیم روز به روز بیشتر داره میشه.امروز رفته بودم روانپزشک.حرف زدم خیلی.گفت افسردگی دارم.قرار شد مشاوره درمانی شم.تو دعا کن برام.
آرتین روبه رویم در اتاق آبی آرام خوابیده..اگر بودی حتما الان مثل من بیدار بودی و در اتاقم نشسته بودی و می گفتی پریسا سر و صدا نکن بذار جیغیل بخوابه...
می شه امشب بیای بخوابم و بغلم کنی ؟ بغلتو می خوام.می شنوی؟
۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۵ مهر ۹۵ ، ۰۰:۰۳
شبت
شنبه, ۳ مهر ۱۳۹۵، ۱۱:۰۵ ب.ظ

نامه هایی به ماهکم.هفته سی و هشتم

هفته سی و هشتم

آرتینم خوش اومدی به زندگی ما .به روزهای ما.

داشتیم روزشماری می کردیم اومدنتو.که خودت ما رو خیلی خوشحال کردی و هفت روز زودتر به دنیا اومدی‌.یکشنبه بیست و هشت شهریور نود و پنج برای ما شد زیباترین روز بعد از این همه سیاهی

وقتی مامان یاسمنت در اتاق عمل منتظر بابا امیدت بود و مادر بزرگت هم پشت اتاق عمل اشک می ریخت و ترسیده بود‌ و بابا امیدت تو راه بود و خاله ها و ستاره هم در راه.من در سالن انتظار بیمارستان نشسته بودم و از ترس و دلتنگیِ بابام داشتم می لرزیدم و زار می زدم.بابا بیژنم جلو چشمام بود با بلوز سبزِ دوست داشتنیش درحالی که دست هاش و از پشت تو هم کرده و داره تند تند قدم میزنه و منتظره.آخ بابام نبود که اومدنت و ببینه.

آرتینم خوش اومدی...

دیدنت بهترین حسِ عالم بود.من و بابا امیدت و مامان بزرگ فرح و خاله آذرجانمان پشت اتاق عمل بودیم و ستاره و خاله سیمین در سالن پایین منتطرت بودند.وقتی دیدیمت همه مان در نهایتِ ذوق زدگی بودیم.

پسرِ زیبا دوست داشتنیِ ما.

مامان یاسمنت و بابا امیدت خیلی قشنگ شدند پخته شدند بزرگ شدند.زیبا شدند و ادم از دیدنِ نگرانی ها و حظ کردن ها و لبخندهاشون دلش میره..

مبارکمون باشی.

۴ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۳ مهر ۹۵ ، ۲۳:۰۵
شبت
جمعه, ۲۶ شهریور ۱۳۹۵، ۰۳:۰۹ ب.ظ

گذشته تموم نمی شه

امروز شد چهار ماه.امروز شد یک سال.چهار ماه می گذره از روزی که تو رو عزیزترینمون رو به خاک سپاردیم و برای آخرین بار دیدیمت.

یک سال می گذره از روزی که برای اولین بار در بیمارستان بستری شدی و شروع شد شنیدن خبرهای بد و دیدن حال بد تو.شروع شدن همه این سیاهی ها.


آقا بیژن من.خیلی دلتنگتم انقدر زیاد که دلم می خواد من هم تموم شم  بسه.آره این روزها اصلا خوب نیستم.تو برام دعا کن.حواست بهم هست دیگه؟


کاش اون دو روز اول خودم رو خالی می کردم.کاش انقدر مردم داری نمی کردم.کاش یک کم به فکر خودم بودم.چرا جیغ نکشیدم چرا اکتفا کردم به هق هق ها و گریه های کوتاهم..چرا برای آخرین بار تو بهشت زهرا نبوسیدمت..آخه اصلا ما چطور تونستیم بذاریمت زیر خاک...خاک ریختند روی تو و خاک بر سر ما..گفتند خاک سرد است...نه نیست.اگر از دل من و مادر و یاسمن می پرسی نه نیست..دلمون پر پر می زنه برای یک بار دیگه نشستن کنارت در اتاق و غذا خوردن و حرف زدن و آخ



۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۶ شهریور ۹۵ ، ۱۵:۰۹
شبت
پنجشنبه, ۲۵ شهریور ۱۳۹۵، ۱۱:۰۵ ب.ظ

نامه هایی به ماهکم.هفته سی و هفتم

هفته سی و هفتم


سلام آرتینم.عزیزم


روزشماری می کنیم...یازده روز تا اومدنت مونده.. شکم مامانت حسابی بزرگ شده و گرد..مامانت هم خوشگل و دوست داشتنی.فقط کمی می ترسد و اضطرب دارد که والا حق هم داره و طبیعیه.نفس کشیدن هایش عوض شده.خوابیدن برایش سخت شد.راه رفتن خسته اش می کند.فشارهای شما  هم هست و دردهای گاه به گاه.اما خودت که می شنوی این روزها چدر قربان صدقه ات می رود و باهات حرف می زند.

این یازده روز زود بگذره که خیلی مشتاق دیدن روی ماهت هستیم.


می دونی چقدر جای پدربزرگت در این روزها کنا ما خالیه.دلم داره می ترکه از غصه نبودنش خاصه در این روزها که اگر بود خوشبختی مان را نفس می کشیدم..اما نیست

...

زودی می بینمت.فعلا.


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۵ شهریور ۹۵ ، ۲۳:۰۵
شبت
پنجشنبه, ۲۵ شهریور ۱۳۹۵، ۱۰:۵۹ ب.ظ

نامه هایی به ماهکم.هفته سی و ششم

هفته سی و ششم


سلام ای امید من


سی و شش هفته است که در شکم مادرت در درون مادرت در حال رشد کردن و بزرگ شدنی.سی و شش هفته زندگی..


گهواره خالی از تو رو تکون می دم و تو رو درونش تصور می کنم و قربون صدقه ات میرم..برات لالایی می خونم.


چیزی نمونده تا اومدنت.رفتیم و بیمارستانی که قراره چهار مهر در اونجا به دنیا بیایی رو دیدیم و همه مون قلبمون تند تند زد از ذوق زدگی :)


مراقب خودت باش.ماچ ماچ


*نوشته شده درشانزده شهریور

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۵ شهریور ۹۵ ، ۲۲:۵۹
شبت
جمعه, ۱۹ شهریور ۱۳۹۵، ۱۲:۴۵ ق.ظ

نامه هایی به ماهکم.هفته سی و پنجم

هفته سی و پنجم

سلام  خواهرزاده عزیزم.

به قول ساغر و فروغ(رفیق هایم):"حالت خوبه؟گل گلابی ؟با ادبی؟


جانکم.راستش رو بخوای این نامه نوشتن هام برای تو رو خیلی دوست دارم..اصلا می خوام وقتی هم به دنیا اومدی برایت نامه بنویسم و بعدا که خواندن و نوشتن یادگرفتی..همشون رو بهت بدم...البته من مطمئنم تو هم تا حالا با من ارتباط برقرار کردی و می کنی و نامه های من بهت می رسه.من حس می کنم.احساس می کنم به دنیا که بیایی وقتی هم رو نگاه کنیم نگاهمون خیلی چیزها بهم می گه یا شاید  دو تامون به خنده بیافتیم..انگار یک آشنای دیرینه رو دیدیم.یک رفیق..بله پس چی تو هم رفیق منی.به دنیا اومدی با هم دست رفاقت می دیم محکم.

خلاصه داشتم می گفتم تصمیم دارم وقتی خوندن و نوشتن یادگرفتی نامه نوشتنمون دو طرفه بشه..چه شود.. فکر کن..من که از الان کیف کردم حسابی...

قربونت بشم..هنوز نیومده این همه دل منو بردی...


*نوشته شده در یازده شهریور

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۹ شهریور ۹۵ ، ۰۰:۴۵
شبت
جمعه, ۱۹ شهریور ۱۳۹۵، ۱۲:۳۶ ق.ظ

نامه هایی به ماهکم.هفته سی و چهارم

هفته سی و چهارم


سلام دلبرکم..

خوبی شما آقا آرتین؟داری خوب رشد می کنی دیگه انشالله؟مامان یاسمنت همش نگرانه وقتی به دنیا بیای نکنه لاغر باشی نکنه زردی بگیری نکنه از گرما در شکمش بپزی نکنه از حال و احوال بد روحیش به خاطر بابا تو این مدت تو هم ناراحت شده باشی و روی روحت تاثیر بد گذاشته باشه...

مادر است دیگر مادر...یک پارچه خانوم است این مادر شما.آره بزرگ شدنشو حس می کنم مادر شدنش و پخته شدنشو...خدا رو صد هزار مرتبه شکر.


خوب چاق و چله شو آرتین جان:)

*نوشته شده در سوم شهریور

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۹ شهریور ۹۵ ، ۰۰:۳۶
شبت
جمعه, ۱۹ شهریور ۱۳۹۵، ۱۲:۳۳ ق.ظ

نامه هایی به ماهکم.هفته سی و سوم

هفته سی و سوم


سلام مرد کوچک من.


بهم زنگ زد...بعد از بیست و هشت روز صداشو شنیدم..بهم خبر خوش داد.بعد از چند ماه بالاخره کار مناسب و خوب یافته و معلوم بود که خوشحاله از این بابت.من ؟ معلومه که خیلی خوشحال شدم..تو نمی دونی چقد منتظر همچین روزی بودم که کاری که دوست داره رو پیدا کنه و شد..این روزها با هم نیستیم.اما بهترین خبر بود خیلی هیجان زده شدم از شنیدنش..

تو می دونی شنیدن صدای دلدار چه لذتی داره..؟جدای از اینکه چی بگه..فقط خود صداش..وسط حرف زدن هاش به خودم گفتم مطمئنا دیگه صداشو به این زودی ها نمی شنوم...مکالمه مون رو ضبط کردم..ضبط کردم که داشته باشمش که هر وقت دلم تنگ شد گوش بدم تا هم آروم شم هم بی قرارتر...

آرتین.تو هم که به دنیا بیای و بزرگ شی عاشق می شی دلبسته می شی..و من چقدر مشتاق دیدن عاشقی تو هستم..

خیلی دوست دارم وقتی به دنیا اومدی بیاد و تو رو ببینه...


چقدر خوبه که تو رو دارم که برات نامه می نویسم..


*نوشته شده در بیست و هفت مرداد

۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۹ شهریور ۹۵ ، ۰۰:۳۳
شبت